نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ديگراين پنجره بگشاي

ديگراين پنجره بگشاي

خانه
آرشيو
پست الكترونيك



نویسندگان
* یاسر عزيزي


آرشیو من
بهمن ١
مهر ١
ادامه آرشیو


لینک ها


آمار وبلاگ


خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


وبلاگ فارسی




گنجي بيايد!بهنود هم!

      همه بيايند

اخيرا "مسعود بهنود" روزنامه نگار ِايراني ِ مقيم خارج از كشور در مقاله اي كه در سايت هاي مختلف انعكاس يافت، تحت عنوان "گنجي بماند يا برگردد؟"(١) فصلي جديد در رابطه با اكبر گنجي گشوده است. بهنود در اين مطلب، ضمن اشاره به فروكاستن شورهايي كه از جهات مختلف به سمت گنجي - چه در زمان اعتصاب غذا در زندان و چه در آغازين روزهاي حضور در خارج از كشور- روانه مي شد، ماندن يا برگشتن وي را به سوال مي گذارد . اين مطلب نوشتاريست در راستاي مقاله بهنود .

قبل از پرداختن به مطلب ذكر پاره اي نكات لازم است .چندي پيش در مطلبي(2) با اشاره به حرف و حديث هاي بسياري كه حول شخصيت و وضعيت اكبر گنجي وجود داشت، به ذكر مسائلي پرداختم كه اهميت گنجي را از منظري خاص مطرح مي كرد . در آن شرايط و پس از انعكاس مطلب مورد اشاره در سايت هاي مختلف، بسياري از دوستان و بويژه رفقاي سوسياليست قويتر از همه، به انتقاد از نگارنده پرداختند و آن مطلب را نشانه سوسياليست نبودن من تعريف كردند . حال و با آن پيش زمينه و با توجه به نظري كه در باب مقاله مسعود بهنود خواهم نگاشت و پيشاپيش نقدهاي همان دوستان را پيش بيني مي كنم، لازم مي بينم قدري در مورد خودم و نوع سوسياليسمي كه بدان تعلق دارم مطرح كنم . سپس به بهنود و چهره او در ذهن و زبان خودم بپردازم و در آخر باز هم به گنجي پرداخته و نتيجتا به عنوان مطلب برگردم .

 

1- من ِ سوسياليست:

شكي نيست كه پاره اي از خوانندگان اين مطلب، پيش از اين نيز مطالبي از صاحب اين قلم خوانده اند و با پاره اي از ظرايف و جوانب فكري نگارنده آشنايي دارند . تا آنجايي كه بياد دارم، از نخستين سالهاي نوجواني و تحت تاثير مطالعاتي كه داشتم، به سمت سوسياليسم در كليت مفهوم متكامل آن متمايل شدم و تا بدين غايت همچنان بر همان عهد و ميثاق با خود و اصول سوسياليستي ام مانده ام و خواهم ماند . بي تريد من ِ جوان ِ سوسياليست، در متن واقعيات اجتماعي و در تماس با رويدادهايي كه دوستان ِ خارج نشينمان فقط اخبار آن را مي شنوند، نوعي ايراني تر از سوسياليسم را ارائه مي دهم با ويژگيهاي خاص خود . اما آنچه مسلم است سوسياليسم براي من نه لزوما با انقلاب محقق مي شود(آنچنان كه گرامشي هم مي گفت) و نه دگمي است كه هر نوع حرف جديد را در آن به تازيانه "رويزيونيسم" بكوبند و سركوب كنند . سوسياليسم در انديشه من انديشه اي سيال است كه به حقيقت خود ايمان دارد و براي اثبات خويش نيازي به دفع و سركوب هيچ انديشه اي ندارد . دست هر آزاده اي را مي فشارد و در اقليمي كه مي خواهد، هيچ حرف مخالفي ،طغيان ِ ضد انقلابي نيست . به آرمان هاي سوسياليستي معتقدم اما هر تحميلي را براي تحقق آرمانم عين خيانت به سوسياليسم مي دانم . جا به جا براي آنچه مي گويم و مي نويسم دليل دارم و آماده دفاع از آن . پس با طراوت خاطر به استقبال هر نقدي از در آگاهي و دليل مي شتابم .

 

2- من و بهنود:

با مسعود بهنود،جداي از كتاب هايي كه در ايران به چاپ رسانده است و تعدادشان هم كم نيست، از مقالاتش در روزنامه هاي اصلاح طلب پس از دوم خرداد76 آشنا شدم. در آغازين سالهاي جواني و در سنين 15-16 سالگي و در سالهايي كه بايد طبع آتشين هر سخني كه بيشتر مي بود، بيشتر به خود راغبم مي كرد، عصمت نوشتارهاي بهنود از افراط هاي ناشيانه به خودم وا مي داشت . در آن سالهاي شور و جنون، چون خيل پر شمار جواناني كه باغ آرزوشان را به بارش باران اصلاحات بر شاخساران تكيده از بيدادشان اميد داده بودند دل در بست اصلاحات داده بودم "تا بل باز شود در گمشده بر ديوار"(3)

در آن سالها شايد قويترين سمپاتي من با بهنود،پس از انتشار مطلبي بود ذيل عنوان"پاسداري از ظريف تازه پاي" در روزنامه عصر آزادگان. جالب است كه آن مطلب هم مشخصا مرتبط  با اكبر گنجي بود . بهنود از همان موضع شناخته شده خود در آن مطلب، به نقد سلسله مقالات گنجي در باب عاليجنابان سرخ و خاكستري پوش پرداخته بود . در آن شورآباد مبهم كه سكر پرده برداري از عاليجنابان سرخ و خاكستري پوش هر سر ِ بهوشي را مدهوش آزادي نيم بندي كرده بود كه ديري نمي پاييد تا مستعجل بودن دولتش عريان گردد، من بشدت جذب آن مقاله بهنود شدم چه مي ديدم مصداق اين ابيات از گلستان شيخ سخن سعدي است كه مي گفت:

             "درختي كه امروز بگرفته پاي          به نيروي فردي برآيد زجاي

              و گر همچنان روزگاري هلي           به گردونش از بيخ وبن نگسلي

              سر چشمه را چون گرفتن به بيل      چو پر شد نشايد گرفتن به پيل"

باري اگرچه بسياري از دوستان و رفقاي من را ممكن است از آنچه مي گويم خوش نيايد، اما "مسعود بهنود" هماره براي من روزنامه نگاري مطلوب بوده است كه در سطر سطر مطالبش رازهايي از پختگي ِ يك ژورناليست برايم گشوده مي شود .

 

گنجي بيايد!

اما چرا گنجي بيايد؟

گنجي هرگز براي من يك اسطوره نبوده است، حتي در زمان هاي بسياري،افراط گرايي او مورد نقد و انتقاد من بوده است . باري آنچه پس از آزادي گنجي از سوي وي به سمت سوسياليسم روانه شد هرگز از ذهنم پاك نمي شود، چه او حق حقايق را نيكو ادا نكرد . با اينهمه به عنوان يك ايراني كه در تنگناي اين سرزمين مي زيم، نمي توانم آنچه را نيز گنجي در سمفوني استقامت هفت ساله سرود، از ياد ببرم . اينجا روي سخنم با مبارزان درون مرزها نيست . كساني كه خود تن به تازيانه زمان داده اند و ايستاده اند، چه حتي اگر نقدي به گنجي روا دارند، بي بغض و كينه همه هويت مبارز گنجي را مي ستايند . روي سخنم با آن نيروهاي مثلا اپوزيسيون ِ نق نقويي ست كه در وراي مرزها، نهايت پراتيك و پراگماتيسم رفتاريشان بلوايي ست كه در اتاق هاي مجازي اينترنت بر پا مي دارند و با اسم مستعار. و گاهي هم كه ايثارشان به اوج مي رسد نشريه اي يا تلويزيوني راه مي اندازند و اپراهاي صد تا يك غاز و الخ.

اينجا ايرانست. غم هاش، دردهاش، بغض هاش و اسارت هاش همه در همين چارچوب گربه اي مانده است و اگر بار سنگين دردهاش كسي را مي كشد،در همين چارچوب مي كشد و به خاكش مي كنند، مثل مختاري، پوينده، فروهرها،سيرجاني، و بسيار مبارزاني كه لششان را برنداشتند و به بهشت سرمايه داري هجرت كنند تا در ساعات باقي از كار و فراغتشان، براي دردهاي من ِ مانده در اين سرزمين مرثيه بخوانند .اينجا بودن و فرياد زدن عرضه مي خواهد و ايثار،آنچنان كه گنجي داشت و ماند و كشيد و چه سرافراز.

اينهاست كه گنجي را براي من هويتي داده است كه مي توانم از او حرف بزنم و در عين حال سوسياليست بمانم در برابر ليبراليسمي كه او عرضه مي كند ،حتي دوستش داشته باشم و بخوانمش .

اما چرا بيايد؟ مگر او رنج هايش را بر دوش نكشيده است؟ مگر حبسش را، اعتصابش را و بازي با مرگش را ايفا نكرده است؟ بيايد تا باز هم همان. مگر نه اينست كه هر كه از آن تخته سنگ بالا رفت- در بند زنجيرهاي ِ برپاي- خواند: " همان"(4) .

آري،همه اينها را مي دانم . ولي باز هم مي گويم: گنجي بيايد . بيايد تا در آن راحت ِ امن غربت به روزمره گي نيفتد . بيايد تا باز هم كسي در ميان ما در اين ميانه ناورديهاي ِ ايدئولوگ هاي كوتوله در سرزمين حاكمان كوتوله تر كه به "لي لي پوت" مي ماند كسي در آن قد و قامت سينه را براي زندان جلو بيندازد و در خفاي لحاف فرياد زدن ها را، پاياني دهد . ما اينجا تنهاييم، آري! با وجود كثرتمان تنهاييم . گنجي بيايد! خود تو! بهنود تو هم بيا، اصلا همه بياييد، هرگز با خود انديشيده ايد اگر همه بياييد جايي در زندان ها نمي ماند تا كسي ديگر را به زندان افكنند؟ پس همه بياييد . اينجا تن ها تنهايند ، شلوغشان كنيد .        

 

.....................................................................

پي نوشت ها:

1- لينك مطلب: 

http://masoudbehnoud.com/2007/01/blog-post_20.html

2- http://azizi61.multiply.com/journal/item/35

3- از مجموعه "سلام- خداحافظ" اثر "زنده ياد حسين پناهي"

4- اشاره به شعر كتيبه(تخته سنگ) از "م.اميد"

 

 

چهارشنبه 18بهمن 1385

  يكروز مانده تا سياهكل

     ياسر عزيزي

http://azizi61.multiply.com
    لینک